|
|
|
|
|
و چهره ی شگفت " از آن سوی دریچه به من گفت حق با کسیست که می بیند من مثل حس گمشدگی وحشت دارم اما خدای من آیا چگونه میشود از من ترسید ؟ من ، من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده ام و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانهء قبرستان موشی به نام مرگ جویده ست . " و چهره ی شگفت با آن خطوط نازک دنباله دارست که باد طرح جاریشان را لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد و گیسوان نرم و درازش که جنبش نهانی شب میربودشان و بر تمام پهنه ی شب میگشودشان همچون گیاههای ته دریا در آنسوی دریچه روان بود و داد زد " باور کنید من زنده نیستم " من از ورای او تراکم تاریکی را و میوه های نقره ای کاج را هنوز میدیدم ، آه ، ولی او .... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 15:54 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها
با هر که دوست میشوم احساس میکنم آنقدر دوست بوده ايم که ديگر وقت خيانت است انبوه غم حريم و حرمت خود را از دست داده است ديريست هيچ کار ندارم مانند يک وزير وقتی که هيچ کار نداری تو هيچکاره ای من هيچکاره ام يعنی که شاعرم گيرم از اين کنايه هيچ نفهمی اين روزها اينگونه ام فرهاد واره ای که تيشه ی خود را گم کرده است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
اما... شکست خورد
نصرت رحمانی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 16:43 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
همان دهانه ی تاريكيی تونل.
بارانیی تو كو؟»
و فارسی میدانست؛
و، بعد، باز مادربزرگ را میترساندم. میگفتم : ـ « باز، امامِ زمان را ديشب به خواب میديدم: سر نداشت؛ و گردنش فوّارهی جهندهی خون بود. شك ندارم اسبش ذوالجناح بود، شمشيرش ذوالفقار: و هيچ كس را، از بی شمارِ اُمّتِ خويش انگار، به راستی و درستی باور نداشت؛ و برقِ شمشيرش پی در پی
آفاقِ ترس خوردهی تاريك را
با انفجارهای بیآوا روشن میكرد؛ و، تا يك تن از تمامِ كسانی كه از سراسرِ دنيا به پيشوازش آمده بودند زنده بود؛ از كشتن دست بر نداشت.» و، بعد، پای عينكِ مادربزرگ باز هم از اشك خيس بود. و، بعد، پيرزنك در قطار ـ انگار مادربزرگِ خودم ـ را میخواهم باز بترسانم؛ میگويم : ـ « من از قبيله ی آدمخوارانم.» میگويد:" Come? "ـ میگويم: ـ « آدمخواران از مغاك های جنگلِ تاريخِ من سر بركردهاند؛ و از درونم خونم را ويران تر كرده اند؛ و سرزمينم را با آئينم؛ و آرمانم را با ايمانم؛ ايمانم را با انسانم؛ انسانم را با جانم ... آه، اين سموم از بنِ ريشه ست، اين بار، كه سوی برگ میآيد. اين بار از ديگران نبايد ناليد: كز ژرفه ی نهانیی جان نيز هست كه بوی مرگ میآيد. نه! از اين و آن نشايد ناليد، كاين بار آن پر كه تيرِ دشمن را پرواز داد و تيشهی توانايش از ريشه ساقِ نو دميدهی پروازِ عاشقانهی ما را شكست، خود، از بالِ ما برآمد و در بالِ ما نشست ...» من با خيال و حالِ خودم میگفتم، امّا پيرزنك باز میگويد: " Come? "- میگويم: ـ « امّا چمدانی فرهنگ نيز با خود آوردهام.» میگويد:" Ma che lingua e questa?" - میبينم پيرزنك مادربزرگ نيست؛ و شعر و رؤيا، كابوس و شعر، نمیداند چيست. و، بعد، با خيالِ خودم میگويم: ـ « اوّل دريا، بعد هرچه های دگر، و هر كه های دگر، به هركجای دگر. كتابهايم را نيز گم نخواهم كرد اين بار.» و، بعد، ... آه ... آ ... همين جا بود كه گيسوانش را بوييدم؛ و چشمهايش را بوسيدم؛ و بيقراری پستانهايش را بر سينه ام نخستين بار حس كردم. و اينك آن لكِ رنگينِ ابر كه فكر میكردم چكُّشی بسازم از نيمتاج ِ ماه و ميخكوب كنم شاهكاركِ بی نقّاش را با گلميخِ يك ستاره به ديوارِ شامگاه. و، بعد، عشق كه شكلِ ديگرِ خنديدن بود، با دهانی از آتشفشانی از شادی، به روزگاری كز روحِ كوهی از اندوه نيز میتوانستم تاريك تر شده باشم؛ و، بعد، ـ گواه می گيرم خورشيد را ـ از درياهای كينه گذشتم، بی آن كه تر شده باشم. و، بعد، میبينم باز گربهی موج آمده است به پاهايم میمالد خود را؛ و بوی جاریی آغوشِ خويش را دارد دريا؛ و دوستم میدارد همچنان سليطه خانمِ سر تا پا پستان و ران! و، بعد، به خود نمینگرم، نه، به خود نمینگرم: چرا كه میدانم، در ميانِ اين همه بیسالگان، فقط منم كه فقط بيست سال پيرترم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 13:10 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
خانه ام میان آتش و خون بود که رهایش کردم
تنها جوجگانی را از آشیانه جدا کردم به سمت کوه های سرزمینی آمده ام شاید روزی عقاب هایی شوند بر فراز آسمان سرزمینم و من نظاره گر صعود رهایی((دررگهای مسدود آسمان)) سرزمینم باشم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:54 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
نه پرنده مهاجرم ،
و نه از عشیره ای کوچ نشین، تنها روزی جاده ای را دیدم که به گمانم به سمت کلبه ی تو می آمد، حالا راه خانه ام را گم کرده ام، نه پرنده مهاجرم و نه از عشیره ای کوچ نشین
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:27 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته پیش روز بزرگداشت قدمت ایروان بود که در این شب تمام مردم ایروان در میدان اصلی جمع میشن و تا نیمه شب به برگزاری جشنی میپردازند که قابل وصف نیست.فردای این روز روزیه که انجمن نویسندگان ارمنستان مترجم سال رو معرفی میکنه و طی مراسمی ازش تقدیر میکنه.
شاید خوشایند ترین اتفاق این بود که با خبر شدم ادوارد حق وردیان دوست خوب و شاعر و مترجم بزرگ ارمنی منتخب امسال انجمن نویسندگان شده و از خوش اقبالی من هم تونستم در جشن کوچکی که در دفتر کار ادوارد برگزار میشد شرکت کنم. نمیدونم چرا زمانی که در جمع دوستان نویسنده ادوارد ازم خواست شعری رو به زبان فارسی بخونم این غزل از حسین منزوی به ذهنم اومد:خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود/و ماه را زبلندایش.... پس از ترجمه همزمان ادوارد نمیدونم کدوم یک از دوستان به زبان ارمنی پرسید حالا چرا اینقدر تو فکری؟ نمیدونستم چی باید بگم گفتم یک بیت قدیمی تو ذهنمه"کجای کار غلط بود بین ما آخر.که تو رها شدی و من اسیر دست سفر. گاهی اوقات آدم به اندازه یک بچه پرتوقع میشه و پر رو! فردای اونروز دانشگاه ما و کلاس خود ما میزبان سفیر و رایزن فرهنگی ایران و نویسندگان ارمنستان بود که ادوارد عزیز هم دعوت رو قبول کرده بود و در مراسم رونمایی از کتاب دانشنامه ارامنه ایران حضور پیدا کرده بود. رایزن فرهنگی هم مثل همیشه گله کرد که چرا به رایزنی نمیاید تا در مورد پایان نامتون(شعر ایران پس از انقلاب تا کنون)صحبت کنیم؟باز هم گفتم این روزها بی حوصلم و بهانه آوردم.اما به هرحال به ادوارد از همینجا هم تبریک میگم و بابت اینهمه لطفی که در این مدت ازم دریغ نکرد متشکرم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 8:6 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم چی میشه گفت یا اصلا میشه چیزی گفت یا نه.بهترین بودی.مهربون خوش قلب و دوست داشتنی.باورش سخت نیست .محاله.محال.منو ببخش که حتی این بار هم نتونستم کنارت باشم
به خاطر همه چیز منو ببخش. چه جوری باید این روزها رو سر کنم واقعا نمیدونم.محمد رضا رفت.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 18:38 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب می دیدم
عصا به دست در ایستگاهی که بی شک تو هیچگاه از آن عبور نخواهی کرد چشم انتظار ایستاده ام تنها صدای قطاری است که گویا صدای سایش آهن با آهن تنها طنینی است که نواختنش را می داند ار خواب می پریدم تو را می دیدم نظاره کنان جسمی غرق در تب و عرق تو را با آنهمه مهربانی خواب می دیدم چشمانم را بیشتر می فشردم خواب می دیدم قطاری بودم بر روی ریل هایی یک سویه می دانم این راه مرا به ایستگاهی که منتظر ایستاده ای نخواهد آورد و قطارها را تنها این ریل ها به بیراهه کشانده اند از خواب می پریدم تو را غرق در اشک نظاره کنان جسمی بی جان از مردی نحیف تو را غرق در آنهمه درد خواب می دیدم چشمانم را بیشتر می فشردم خواب میدیدم ایستگاهی متروک که هیچکس نمیداندش تنها سوزنبانی بیکاره که هرگاه رو به سویم بر می گرداند خودم را می بینم چشمانم را بیشتر می فشردم خواب نمی دیدم این ایستگاه این قطار روی این ریل هاه استخوانی سال هاست گورستان کابوس های من است |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 12:4 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار سنگی را ببوسم که دیگر سنگها را کنار زد تا خون لورکا بر سینهی او بریزد، بگذار لیمویی را ببوسم که رفت و در ترانهی لورکا ناماش را نوشت جلیقهی نازکی که گمان میکرد بر سینهی او ضد گلولهای خواهد شد اما ماه، ماه! تو چرا نگاه کردی و چیزی نگفتی آسمان را چرا روشنی بخشیدی تا گلولهی سربازها سینهی او را روشنتر ببیند و حالا آمدی در آسمان گلآلودهی تهران و مرا میجویی برو ماه، ماه برو که پشیمانی سودی ندارد برو بر دو زانو بنشین، زاری کن تاریکی بهتر از نوری که اتاق فرانکو را روشن میکند.
۱۹ آبان ۸۷شمس لنگرودی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 17:3 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||
|
|
|
|
|
...
این کلمات را هم که کنار بزنی چیزی از من نخواهی یافت جز کاغذ مچاله ای که سال ها پیش کلماتی را بر آن جا گذاشتم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 16:40 توسط مجتبي ماندگاري
|
|
||